آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه31اردیبهشت(خرید هدیه از طرف نی نی کوچولو)

1393/2/31 9:46
نویسنده : مامان نسرین
538 بازدید
اشتراک گذاری

                                               - پیکسل گل های انیمیشن      

سلام به گل مامان که اینروزا کمی بهتر شده و با آرامش نسبی از مهد می ریم خونه . الان چند روزه که دیگه عمو علیرضا نمیاد دنبالمون و مجبور شدیم یه سرویس دیگه بگیریم. فعلاً که خوبه تا ببینیم خدا چی میخواد.قرار بود از طرف نی نی دوم خانواده برای آویسا کادویی بخریم تا در بدو ورود به منزل تقدیم دختر عسلمان کنیم تا ایشان کمی شاید کمی ارتباط بهتر با ایشان برقرار کنند. البته الان  که ارتباطشان بد نیست اما خوب حضور واقعی متفاوت می باشد.

القصه قرار بود بریم اسباب بازی هایی مانند میز آرایش و گاز و ...بخریم.البته بنده با میز آرایش موافق نبودم ولی با گفتمان با همسرجان از آن جهت که دخترک خیلی میانه خوبی با  اسباب بازی هایی از این دست ندارد و به عبارتی  صرف هزینه الکی است درنتیجه تصمیم به خرید یک عدد تبلت گرفتیم و اون هم بنده راضی نبودم و شرط و شروط هایی مبنی بر کنترل زمان و مکان استفاده و ... گذاشتم. خلاصه دیروز تبلت مورد نظر خریداری شد و گذاشتیم در جای امن تا زمان موعود.

هفته پیش یه خبط بزرگ کردم و یه سی دی بچه های شلوغ برای این دخترک از شهر کتاب خریدم. سی دی که بعد رسیدن به خانه مجبورم حداقل سه بار نگاش کنم دیگه حالم واقعاً از دیدن تصویر روی جلد  سی دی بد میشه چه برسه به خود سی دیخسته

 

روز یک شنبه ای تو خونه بودیم که رو به من آویسا گفت:مامان به بابا رضا زنگ بزن. می خوام باهاش صحبت کنم. منم تماس گرفتم و گوشی رو دادم دستش."سلام بابایی!"..."برام یه کیک تولد و یک کادو بخر" و گوشی رو قطع کرد. شب بود که همسرجان با کیک و کادو تشریف آوردند. ما هم کیک و چایی آوردیم تا جاتون خالی میل کنیم. آویسا"مامان!صبر کن.هنوز مهمونا نیومدند؟" و من و باباخندونک و اندکی بعد با توضیح من قرار شد مهموناش ما باشیم و ایشان لطف کنند کیک رو ببرند تا صرف شود. البته نصف کیک هم به درخواست ایشان در ظرف گذاشته شد تا با دوستان  در مهد میل کنند و در مهد هم متذکر شدند که دیشب تولد گرفتند و مامان و باباش مهموناش بودند.

این شبا همسر جان دیر میان خونه و من واقعاً خسته میشم. بعضی وقت ها تحمل شرایط برام خیلی سخت میشه. چه کنیم دیگه .باید تحمل کرد...

                                                -蝶

امروز هم روز اسباب بازیه. آویسا هم امروز خرسی که دایی جان محمد از بلاد فرنگ آورده بود رو با خودش آورد با یه غروری به دوستاش نشون میداد که اینو دایی جان برام خریده. لازم به ذکر است که آویسا از اعضای فامیل فقط بابا جون قاسم، دایی جان محمد و دایی بهزاد و عمه آزاده رو به رسمیت می شناسه. باقی رو اگه به اسم بگم  خیلی تو ذهنش نیست و در حافظه بلند مدتش کمرنگه.

 

  

پسندها (1)

نظرات (3)

مانی محیا
31 اردیبهشت 93 9:41
عزیزم. بارها گفتم بعنوان سرویس مجانی هر جا لازم دیدی در خدمتم. کاش هرروز روز اثباب بازی باشه. محیا هم ب عروسکی که داییش از کرج براش آورد پرید تو کلاس
مامان نسرین
پاسخ
ممنون گلم شما لطف دارید
مامان آراد
4 خرداد 93 13:37
قربونت برم خاله جونی
مامان نسرین
پاسخ
خدا نکنه خاله جون. پاینده باشی
مامان کسرا
7 خرداد 93 14:30
سلام خانمی امیدورم این روزها با همکاری همسر محترم و آویسا جون بهتر طی بشه واسه شما و کوچلوها ت آرزوی سلامتی میکنم
مامان نسرین
پاسخ
سلام عزیزم.ممنون گلم.شادی همیشه شما آرزوی قلبی منست